تبليغاتX
منگلستان

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

تولدمون مبارک

دو سال گذشت ...

چه زود

+ نوشته شده در یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 14:0 توسط دو منگل |

 

اوووووووووه ... باورم نمیشه !!!   یعنی ما باز برگشتیم ؟؟ بعد دقیقاْ ۳ ماه ؟!

نمیدونین چقدر دلمون تنگ شده بود ( مخصوصاْ دل اینجانب ! )

یاد اون روزا به خیر ... پارسال همین موقع چه برو بیایی داشتیم ...

حالا به هر حال برگشتیم فعلا .

این دفعه میخوام براتون یک داشتان داستان * واقعی و بسیار مخوف و ترسناک تعریف کنم که دو سه سال پیش واسه خودمون اتفاق افتاد ...!

( دیگه قرار نیست پست هامون طولانی و چند قسمتی باشه که برو بچ سختشون باشه تا آخرش بخونن ... )

و اما جریان از این قرار بود :

ساعت از ۳ نیمه شب گذشته بود . چند دقیقه ای میشد که کتاب بوف کور رو تموم کرده بودم ... هنوز کمی گیج بودم . صدای خنده ی خشک پیرمرد خنزری پنزری هنوز تو گوشم بود خنده ای که مو رو به تن آدم سیخ میکنه « خنده ی عمیقی که معلوم نبود از کدام چاله ی گمشده ی بدنش بیرون می آید . خنده ی تهی که فقط در گلویش پیچید و از میان تهی در می آید ! »

همه خواب بودن غیر از من و منگل کوچیکه ...

با همون حال و موهای سیخ سیخ شده و چشمای گرد رفتم ( گلاب به روتون ) دستشویی ...

تازه جا افتاده بودم که صدای بارون شدیدی نظرم رو به خودش جلب کرد ... بارونی شدید !

یهو به خودم اومدم « واااااااااای ... لواشک ها بیرونه ! »

از شما چه پنهون که لواشک درست کرده بدیم گذاشته بودیم بیرون خشک شه ... قیچی کردم و زدم بیرون ( یه اصطلاحه )

- « بدو بدو خواهری فاتحه ی لواشک ها خونده شد !! »

رفتیم رو ایون ... بارون ؟! زمینها همه خشک بود ...! حتی یه لکه ی ابر هم تو آسمون پر ستاره دیده نمیشد ... ولی هنوز صدای شر شر بارون میومد !!!

- « تو هم میشنوی ؟!   »

- « آره ...! »

رفتیم تو ...

اون وقت شب چاره ای جز خواب نداشتیم ...

رفتیم تو اتاق و دراز کشیدیم ... هنوز صدای شر شر بارون میومد ... تازه چشما مون داشت گرم میشد که صدای زنگ در اومد !!! یعنی کی میتونست باشه ؟؟؟!!!

- « پیر مرد خنزری پنزریه حتماْ ! »

وای ...

یهو رفتم تو توهم ... آیفون رو برداشتم و همون صدای خنده ی خشک ... نــــــــه !!! با فکر ش هم مو به تن آدم سیخ میشه !

یه زنگ دیگه زد ...

دو تایی میخکوب شده بودیم و جرئت تکون خوردن نداشتیم ...!

- « مـ ... مـ ... من نمیرم باز کنم آ ... »

- « منم ... منم نـ ... نمیرم !! بزار مامان اینا بیدار شن !   »

اصلا دیگه مخم قفل کرده بود ... حتی تصور اینکه کی پشت در هستش رو نمیتونستم بکنم !

آیا این باران نامرئی با شخص پشت در رابطه ای داشت ؟!!

بابام بیدار شد ... اونم هول کرده بود آخه این وقت شب ؟! ...آیفون رو برداشت با صدای خواب آلود و دو رگه و کلفت گفت :  « بله ؟! »

ادامه ی داستان را در قسمت بعد خواهید دید !

نه نه نه نه نه ...! قرار شد که دو قسمتی نشه !

***

پیام های بازرگانی :

دارالمجانین ۵ ستاره ی منگلستان همراه با امکانات رفاهی و تفریحی دارای لابی بزرگ و زیبا ، اتاق های مشرف به باغ ، استخر و سونا و جکوزی ، محوطه ی دلنشین و رویایی ، دکتر هایی مهربان ، پرستار هایی زیبا و محیطی فرحبخش و بی نظیر ...

منتظر اقامت دائم شما هستیم ...!

 

***

شرکت روابط عمومی منگلستان شما را به دیدن ادامه ی داستان مخوف دعوت میکند :

 

پشت در یک خانوم بود !!! ... نکنه ایندفعه پیرزن خزری پنزری بوده ؟؟!!!!

با صدای تردید آمیز گفتم : « بابا ... کی بود ؟!   »

بابام رفت رو ایوون و آسمون رو تماشا کرد ! پس حتما یه رابطه ای بین شخص پشت در و بارون نامرئی بوده !!!

ما هم شیر شدیم و پریدیم رفتیم پیش پدر

- « چی شده ، چی شده ؟! چی بود ؟ کی بود ؟ چیکار داشت ؟؟!! »

- « بنده خدا همسایه پشتی بود ... میگفت شلنگ کولرتون پاره شده و از پشت بوم داره آپ میپاشه ... ببین از پشت بوم ما نیست ، از پشت بوم همسایه کناریه ! »

WOW ... ! آب به ارتفاع شاید ۴ متر یا بیشتر با فشار داشت میپاشید بالا و بعد دوباره برمیگشت رو سقف خودشون و ما و همسایه پشتی و ...

خانومه به اونا هم گفت و اونا هم شیر کولر رو بستن ...

به همین سادگی تموم شد !

نکته ی حائز اهمیت اینجا بود که ما اصلا نترسیده بودیم ...  ما مرده ی هیجان در زندگی هستیم آخه !

پ . ن ۱ : ما خیلی شجاع و بی باک هستیم ... !

پ . ن ۲ : از تمامی کسانی که بهمون سر زدن و ما بهشون سر نزدیم اول تشکرات بی پایان میکنیم و ایضا ْ طلب عفو و بخشش و مغفرت داریم !

پ . ن ۳ : دعا کنین باز خوی منگل بازی مون فروکش نکنه تا دوباره بیایم بنویسیم ...  

 

 

+ نوشته شده در شنبه 26 خرداد1386ساعت 12:6 توسط دو منگل |

  

نحوه ی ایجاد منگلستان به روایت مجازی :

یه شب تا دیروقت بیدار بودیم و مونده بودیم که چیکار کنیم .  گفتیم بیایم و یه وبلاگ بسازیم و بعد حذفش کنیم ...

اولین اسمی که به ذهنمون خطور کرد منگل بود اما وبلاگی به اسم  mongol موجود بود !

گفتیم بزنیم mongool ... شانس فلان ما اونم بود ...

دست آخر زدیم mongoool و درست شد

بعد ۲ تا پست زدیم بالا و چند تا نظر واسه خودمون گذاشتیم و خواستم که حذف کنم وبلاگو ... ولی منگل کوچیکه گفت بذار باشه چیکار داری حذفش کنی ؟

گفتم باشه ... رفتیم و خوابیدیم ... دیگه بهش سر نزدیم تااااااااا وقتی که در کمال حیرت دیدیم یه کامنت داریم از شهریار ( سکینه ) و همون کامنت هاش امید داد بهمون و شروع کردیم و کم کم با شما ها آشنا شدیم و شدیم اینی که هستیم ...

خاطرات تلخ و شیرینش هنوز زیر دندونمونه یادش به خیر این نامه ی نقی بقال چقدر مشهور شد

تا جایی که میومدن بهمون میگفتن که اون نامه هه رو قبلا دیده بودم ، شما خیلی خوب ازش استفاده کردین ! ما هم میگفتیم بابا به خدا خودمون با دست خودمون نوشتیمش ... ( خط منگل کوچیکه بود ) 

آخه زیرش رو امضا نزدیم و همه می تونستن بذارن تو وبلاگاشون ...

............

و اما نحوه ی ایجاد منگلستان به روایت حقیقی :


شبی بارانی ... در جنگلهای منگلستان ... رعد و برق مثل نور مهتابی از کار افتاده (!) جنگل را ثانیه ای روشن میکرد و باز می خفت !

در اعماق آن جنگل مرموز کلبه ای ...

کلبه ی مرموز پیز منگلستان !!!

پیر منگستان در تخت خواب مرموزش خفته بود و به طور مرموزی خرناسه می کشید ... ابوهت در کلبه جاری ست ...

او در خواب مرموزش به طور مرموزی بی قراری میکند و صدا هایی مرموز از خود به در می آورد ... و با فریادی بلند تر از صدای رعد از خواب می پرد !!!

" باید گسترش دادندی فرهنگ منگلستان را !!!!!!!!! "

و با این فریاد ناقوص ها به صدا در می آید

تمام مردم منگلستان از خواب پریدند و به کلبه ی پیر منگلستان شتافنتد ...

در آن شب طوفانی مرموز !!!!!!

تا مردم به خود جنبیدند هوا روشن شد و باران بند آمد !!! و پیر منگلستان با عصای کله ی فرشتنداغلو به دست با جبروت تمام بر ایوان کلبه ایستاد و بر افق های روشن آینده چشم دوخت

همه جمع شدند ... انسانها ... شیر ها ... پلنگ ها ... یوزپلنگ ها ... ببر ها ... گوزن ها ی وحشی ... تمساح های گریان ... الاغ های اوسکول ... خرگوش ها ی تند رو ...چغوک های آدم خوار و کلپاسه ها ی دانا ... همه گوش به فرمان پیر منگلستان ...

 

" قسم به نوشابه که تگریش می چسبه ... قسم به نوشمک که اگر با یک نگاه رندانه ما به دو نیم تبدیل میشوندی... قسم به چوس فیل که فیل از ترس نگاه با جذبه ما آن را تولید میکنندی... قسم به آن پفک های جدید که کرانچی خوانندی... قسم به همه اقلام و اجناسی که به عنوان جایزه برای بازنده بازی حکم که خودم مخترعش بودم استفاده می شوندی ... ایرانی ، کالای ایرانی بخر... قسم به.......... ... "

حدود یک ساعت و 25 دقیقه داشت قسم میخورد ...

" چه می خواستم بگویمدی ؟؟؟؟؟؟ ...  "

همه بی حرکت بر جای مانده بودند تا پیر منگلستان فرمایشاتش را ادا کند !

و حدود 35 دقیقه فکر میکرد که چه می خواهد بگوید !! ... همچنان همه چیز مرموز بود !

" قسم بر تک تک شما که همچون زنجیری بر هم وابسته اندی ... ما عاشقان فرهنگ غنی و سرشار از ... سرشار از ... از ... از فرهنگ غنی منگلستان هستیم و نباید اجازه دهیم که استثمارگران بی فرهنگ شرق و غرب و شمال و جنوب و شمال غربی و جنوب شرقی و مدار 17 درجه ی استوا و ... فرهنگ ما را استثمار و به یغما ببرندی !!! باید فرهنگ غنی یمان را به جهانیان آشنا کنیم اندی. مگر ما چه مان از این اعراب کمتر استی؟ یا این مردم بی شخصیت برره. ! "

همه یک صدا گفتیم :

هیب هیـــــــــــب ... هورااااااااااا ... هیب هیـــــــــــــــب ... هورااااااااااااااااااا

اینجا بود که پیر منگلستان به بیان برخی از بیجگی های یک منگلستانی پرداختند !

و بدانید و آگاه باشید که یک منگلستانی چه خصوصیاتی باید داشته باشد. یعنی مولافات(جمع مکسر مولفه) فرهنگ منگلستان عبارتند از:

1. اول اینکه ساکن منگلستان باشد. در اینجا سوالی که ممکن است پیش بیاد این است که منگلستان کجاست؟ در جواب این عده از عزیزان باید بگویم که : در این مورد نظورات و عقودات زیادی بیان شده که بهترین آن این است که: احمد آبا د. نرسیده به قاسم آباد

2.ماشین دیگر از یک پیکان جوادانِ گوجگی که فنرهایش را خوابانده و دو تا باند خربزگی انداخته روش و و یه لامپ بزرگ قرمز زیر شاسیش وصل باشه ، کمتر نباشندی.

3. داشتن یک وبلاگ با کلاس. ترجیحا به زبان منگلستانیِ خارجی

4. علاقه به بادام زمینی مزمز و ماکارونی جات

5. پاتوق ها: همه جای منگلستان سرای من است ..

6. داشتن موبایل 1100 نوکیا معروف به 11چراغ یا از این ایمات ها که با مداد کار میکند .( بیسواد خودتی. میدونم آی مِیت)

7. ژل به مقدار خیلی کم

8. گوش دادن نوار ((نغمه های خوش شهر)) روزی یک بار

9. سعی کنید مثل اینجانب کم حرف باشید

10. و آخر اینکه وقتی امتحان کنکور دارید ننشینید پای کامپیوتر. چون می اندازنتان . بعد خر بیا باقالی بار کن که باید به هزار زور کنکورتو پاس کنی

دوباره همه با هم :

هیب هیـــــــــــب ... هورااااااااااا ... هیب هیـــــــــــــــب ... هورااااااااااااااااااا

زبان بر دهان بگیرندی ... تمام نشدندی حرفهای گهربارم هنوز !!!! ... دیشب را تمام بر این فکر خواب به چشمان شهلایم نیامدندی !! و در حیطه ی همین افکار تا صبح غرق استفکار(باب استفعال از تفکر) بودمندی. !

باید از طریق جهان اینترنت فرهنگ غنی یمان را بر همه القا کنیم ...

و بر همه بگوییم که بیل از دامان ما پرورش یافتندی ( بیل گیتس رو میگفت آخه اصلیتش مال منگلستان بوده )

شما که به از من میدانندی که محمود زیر دست من پرورش یافت .

BooMfaNg  که اولش اینقدر مشهور و معروف نبود. سالهای سال تحت فرمان من به ریاضت پرداخته تا بدین مرتبه رسیده  

و همین آقای شیرازی که دار و ندار و همه ی وبلاگ ها تان از آن اوست و با حرکتی می تواند خانه خرابتان کند ( علیرضا شیرازی مدیر بلاگفا هم مال منگلستان بوده  )

و همین کریستف کلمب ملعون که کتابخانه ی ما را غارت کردندی و امریکا را کشف کردندی و امریکا شیطان بزرگ با خواندن کتاب های ما به اینجا رسیدندی !!! از رو کتاب های ما رفته اندی انرجی هستگی در آوردندی و حالابوش ما را تهدید میکنندی که نیروگاه نسازندندی ...ای مردک اگر ما تو را از جوب نجات نمی دادیم الان در چهارراه منگل آباد داشتی شیشه ی ماشین پاک میکردندی ... مردک... بیچاره تو که نمیدانندی که سرزمین با عظمت منگلستان سالهای متمادین و مطوالنی (گرفته شده از طولانی) است که انرجی هستگی دارد.

بگذارید اصلا برایتان به طور مفصل شرح دهم که خودم با همین دستهای خودم چگونه انرجی هستگی را بکشفندی

حول و حوش سال 3 میلادی بودندی که وقتی وارد شهرداری شدمندی به من گفتندی که این کوپن اعلام نشدندی. ناچار به فروشگاه قصابی اصغر آقا اینا رفتمندی و وقتی دیدمندی که مرغ را گران میدهندی بهش فرمودمندی که اگر ممکن است فقط شکر بدندی . چون مصرف برنج ما آن زمان کم بودندی. بنده خدا 2 کیلو انگور کشید و گفت این سیبها حرف ندارندی. مخصوصا که پرتقال پاکستان استندی و خوردنش آدم را پر انرجی میکنندی. منم بلال ها را از آقا مهرداد گرفتمندی و آمدم سر کار. عیال تا مرا دیدندی گفت که چه نان سنگک خوشمزه ای . از کدام کافی نت گرفتندی. گفتم که خوب شد یادم آورندی که بروم و ماشینم را بیاورم و بگذارمندی تو پارکینگ سینما. وارد پارکینگ بیمارستان که شدم یاد حرف آقا شهرام (این شهرام آن شهرام که شما فکر میکنید نیست. او را که نمی توان به این راحتیا پیدا کرد) افتادم که گفت اینها خیلی انرجی دارندی. رفتم و اورانیوم هایی که از سوپر ممدآقا گرفته بودم را برداشتم و وارد آزمایشگاه شدم و با یک فن کیِدو آنها را از وسط به دو نیم کردم و دیدم که راست میگفت کَل بِعلی. انرجی زیادی داشت لا مروت. خدا خیرش بدهد.

بیانات پیر منگستان ادامه داشت و چند نفر در حین سخنرانی جو گیر شدند و سرشون رو کوبیدن به درخت ... بعضی ها اقدام به خودزنی کردن بعضی ها سکته کردن و مردن و ... خلاصه قرار شد که شورای منگلستان دو نفر لایق این کار رو انتخاب کنه ...

هوا تاریک شد و پیرمنگلستان هم در حین سخنرانی خوابش برد

فرداش قرار شد که شورای منگلستان دو نفر رو انتخاب کنه

همه نشسته بودیم تو شورا ... خیلی شلوغ بود بعضی ها که صندلی گیرشون چسبیده بودن به سقف و دیوار ها و ... بالاخره هرکسی یه جوری خودشو جا کرده بود .

پیر منگلستان با همون ابوهت و هاله ای از نور وارد شد ...

نفس ها تو سینه حبس بود ...

پیر با جبروت تمام در صندلی مخصوص خود نشسته بود و گوی جادوش هم جلوش داشت رقص نور میزد ...

همه با هم .............

" بس است جلف بازی "

 

نماینده ی مجلس منگلستان :

در راستای ملی شدن صنعت دوغ و شکایات بر فیلم ملعون ۳۰۰ ... آری اگر ما دیر بجنبیم فیلمی میسازند به نام ۶۰۰ که فرهنگ ما را زیر سوال خواهند برد ... این پارسی ها اینقدر خود را دست کم گرفتند و نشستن تا فرهنگشون همینطوری الکی به مردم جهان القا شود و دست بر دست گذاشتند که خودشان هم فرهنگ خودشان را فراموش کردند و حال یه مشت پشت کوهی نشسته اند و از خود فرهنگ میسازند برایشان ... حال خونشان به جوش آمده که برویم شکایت کنیم ...

ما نباید اینگونه شویم

هیب هیـــــــــــب ... هورااااااااااا ... هیب هیـــــــــــــــب ... هورااااااااااااااااااا

حالا هر کسی که آمادگی برای این دارد دستش بالا

همه دستا رفت بالا ...

منم از ایور سالن به منگل کوچیکه اشاره میکردم دستت رو بنداز پایین ... نمی فهمید هی دستمو تو هوا تکون می دادم که بفهمه ولی نمیفهمید ...

اینطوری نمیشه ... باید از ۳ خوان چغوک گذر کنید ...

خوان اول :

سه دور ، دور زمین منگلبال بدوید ...

نصف دستا رفته بود پایین ... ( همچنان به منگل کوچیکه اشاره میکردم دستت رو بنداز )

خوان دوم :

با مورچه ی وحشی می جنگید اگر برنده شدید که میرین خوان سوم اگر نه که از رده خارجید

باز نصف دستا اومد پایین ... ولی منگل کوچیکه هنوز دستش بالا بود ...

خوان سوم :

میرین بالای کوه منگلسنگی ( صدای جمعیت : اوووووووووووووه کی حوصله داره ) یه پر خرس آتیش میزنین اگه چغوک آدم خوار ظاهر شد حتما انتخاب شدید اگه نشد که ول معطلید

تمام دستا اومد پایین غیر از دست منگل کوچیکه و من که بهش اشاره میکردم دستت رو بنداز ...

هیچ رقیب دیگه ای نبود ...

پیر منگلستان " از سه خوان چغوک میگذریدندی "

رفتم پیش منگل کوچیکه که هنوز دستش بالا بود ... گفتم : "خیالت راحت شد دیگه ؟؟؟؟؟؟؟ "

دیدم هیچ توجهی نداره و هنوز دستش بالاس

خوب که دقت کردم دیدم هنوز جو اون رقص نور گوی جادوی پیرمنگلستان گرفتش و ول نکرده

 

-" هوووووووووووی با تو ام ...  " یهو به خودش اومد ... 

- " چی ؟!  "

- " هیچی پاشو بریم سه خان چغوک رو رد کنیم ...  "

- " برای چی ؟؟   "

- " واسه انتخاب شدن دیگه "

- " انتخاب چی ؟؟ !!   "

- " ارتقای فرهنگ منگلستان دیگه !!!!!!!! "

- " ها ؟!    "

- " الان تو برای چی اینجایی ؟؟ !   "

- " مگه کنسرت نبود ؟؟    "

- "   "

***

خوان اول :

رفتیم که سه دور بدویم ... دور اول خسته شدیم و نشستیم کنار ...

گفتن چون رقیب دیگه ای ندارین عیبی نداره برین خوان دوم

خوان دوم :

مورچه هه از دور داشت میومد ... اینقدر وحشتناک بود که نگو ... نیش داشت قد آدم ...

اومد جلو یهو میخواست حمله کنه که منگل کوچیک پاشو گذاشت روش و اونم خرچ صدا داد و مرد ...

" آخیییییی ... طفلک ... من کشتمش ؟ نفهیمدم به خدا پام خورد روش ... چقدرم ناز بود بیچاره ...  "

صدای تشویق همه ی جمع بلند شد

ماشالا ماشالا بش بگین ماشالاااااااااااااااااا ...صد باریکلا بش بگین ماشالا ....

و اما خوان سوم :

رفتیم سر کوه نشستیم و پر خرس آتیش دادیم که چغوک بیاد ... حالا چغوکه لج کرده بود و می گفت خسته م حوصله ی پرواز ندارم

هی همه بهش میگفتن ننه ت خوب بابات خوب پاشو برو می گفت نمی خوام

تا اینکه اسمال اومد و گردن چغوکه رو گرفت و خفه ش کرد ... بعد پرتابش کرد بالای کوه

همه دست زدن و هورااااااااااا کشیدن

و به رقص و پایکوبی پرداختند 

- " خواهری ... اینا چرا اون پایین دارن میزنن و میرقصن ؟؟!  "

- " نمی دونم والا ...   "

- " شاید کنسرته و ما رو خبر نکردن !!!    "

- " بیا از همین جا بپریم پایین که دیر نرسیم  "

- " آره ... یک ... دو ... سه ...  "

دیگه نفهمیدیم چی شد

...

چشمامون رو باز کردیم دیدم تو بیمارستانیم ... تلویزیون هم روشن بود

گزارشگر شبکه ی منگل TV  :

ما به داشتن همچین فرزندانی از منگلستان زمین افتخار میکنیم

در حین شادی ما در پایین کوه آن دو شیر زن به نشانه ی اینکه جزئی از خاک منگلستان هستند خود را در آغوش منگلستان انداختند و از فرط هیجان بیهوش شدند ...

ما این افتخار را داریم که این دو خواهر را که اسوه ی شجاعت و پایداری هستند انتخاب کنیم ...

- " ما رو میگه ؟؟؟  "

- " آره فکر کنم  "

- " چه باحال بودیم خودمون خبر نداشتیم ها ...  "

....

پ . ن : از تمامی دوستان خوب تشکر داریم که تو این مدت دلشون واسه ما تنگ شده بود و هی سر میزدن ... آنتی گرل  ، شنگول ،  نمکپاش و همه ی شما گل های باغ زندگی

پ . ن : تولد منگلستان مبــــــــــــــــــــــــــارک !!! چقدر زود یک سال گذاشت ... 

پ . ن : و از همه مهمتر ... عید همگی مبارک ...   یه سال دیگه هم گذشت چقدر زود داریم پیر میشیم ... ایشالا سال ۸۶ واسه تک تکتون سال پر برکتی باشه

اینم عیدی های ما

از طرف منگل بزرگه >>>  رو عیدی کلیک کنید

از طرف منگل کوچیکه >>>رو  عیدی کلیک کنید

اینم از طرف پیر منگلستـــــــــــــــــــــــــــــان >>> رو عیدی کلیک کنید

 

عیـــــــــــــــــد شـــــــــــــــــــما مبـــــــــــــــــــــــــــــارک . . .

 

 

+ نوشته شده در شنبه 26 اسفند1385ساعت 2:16 توسط دو منگل |

سلااااااااااااااااااااااااااااااام 

ما باز اومدیم

خوش اومدیم

صفا آوردیم

راستش می خواستیم بیایم آپ کنیم که نشد

بعدش دیگه عاشورا تاسوعا بود نمیشد بیایم و جلف بازی در بیاریم و گذشت تا امروز ...

آهان !

گفتم عاشورا تاسوعا

جاتون خالی اینقدر امسال با منگل کوچیکه رفتیم اینور اونور که کشتیم خودمونو

با همین کوچیکه و یکی از دوستای منگل تر از خودمون پاشدیم رفتیم ببینیم شام غریبان چه خبره

از سر کوچه یه دسته دیدیم که جلو مردها بودن و پشتشون یه ماشینی بود که بلندگو دستش گرفته بود و روضه می خوند ، پشت سر اونم خانوما

ما هم خودمونو قالب کردیم و رفتیم تو دسته

این کوچیکه هی می گفت : بریم جلو بریم جلو ...

اینقدر پیاده راه رفتیم و رفتیم و رفتییییییییییییییییم ... همینجور رفتیم ... هر چی می رفتیم نمی رسیدیم نمی دونم چرا

حوصله مون سر رفته بود دیگه ...  گفتیم وسط این جمعیت یکی حتما بلو توس ش روشنه دیگه

زدیم و یکی روشن بود ، ما هم خوشحال ...  از مراسم خیمه سوزان ظهرش که رفته بودیم 30 ثانیه فیلم داشتیم و همونو فرستادیم واسش

حتماً بنده خدا فکر می کنه که امام حسین از ظهر عاشورا فیلم گرفته و براش فرستاده ...

دیگه همینطور که می رفتیم ، رسیدیم دم یک مسجده ای

این یارو روضه خونه خدافظی کرد و همه هجوووووووووووووووووووووووووووووووووم بردن طرف مسجد

حالا هی این رفیقم و کوچیکه گیر داده بودن که ما هم بریم... ما هم بریم

منم پامو کردم تو یه کفش و گفتم شلوغه ، من حوصله ندارم

با خودمم می گفتم به به ... ایول به این مردم پاک و مومن ... بعد این همه پیاده روی و خستگی ، همه دارن هجوم میبرن طرف مسجد که شاید امام حسین (ع) نظری به روی سیاهشون بیفکنه

کلی از خودم خجالت کشیدم ...

با این حال بازم نرفتیم تو ... خدایی خیلی خیلی شلوغ بود

تو این گیر و دار دیدم چشمای منگل کوچیکه داره قرمز میشه

گفتم : چی شده ؟؟

گفت :( گلاب به روتون ... ) دستشویی دارم

- خب بزار بریم خونه

- ضروریه

- خب بیا تو همین مسجده

رفتیم طرف در ...

تقریبا 20 تا زن واستاده بودن و با چشمانی پر از اشک تقلا می کردن که برن تو ( خوشا به سعادتشون )

ما هم رفتیم قاطی جمعیت و گفتیم راه باز می کنیم و تو برو دسشویی !

یه آقاهه ای هم بود که جلوی در رو گرفته بود و نمی ذاشت کسی بره تو ...

ما هم هی می خواستیم بگیم که بابا نمی ریم بالا ، میریم پایین!!! ( دسشویی پایین بود

ولی اینقدر شلوغ بود که صدا به صدا نمیرسید

یهو مرده بلند گفت که خانومایی که غذا گرفتن بفرمائن برن

همه داد زدن که ما غذا نگرفتیییییییییییییییییییییم و صدای wc , wc گفتن های ما تو انبوه صدا ها خفه شد

یک آقا هه ی دیگه اومد و دستش یه کارتونی بود پر از غذا ...

چشمتون روز بد نبینه ... چشمتون روز بد نبینه

یکدفعه همه هجوم آوردن رو سر ما ... همو هل می دادن که زود تر غذا از دست اون آقاهه بقاپن

یه لحظه حس کردم که از 4 طرف دارم پرس میشم

کار خدا بود که تونستیم خودمونو از تو جمعیت پرتاب کنیم بیرون !!!

نزدیک بود واسه بار دوم هم بمیریم ...

منگل کوچیکه هم پشیمون شد ... گفت رفع شد ... بیا فقط از اینجا بریم ...

با تمام وجود در رفتیم فقط ...

 این بود مقصد این همه آدم که واسه شام غریبان امام حسینشون این همه راه پیاده اومده بودن و با خلوص نیت می خواستن برن مسجد تا استغفار کنن ...

برگشتیم و برگشتیم ... از همون راهی که اومده بودیم برگشتیم

دیدم واقعا شدت گرسنگی داره بهمون فشار میاره

داشتیم می مردیم

گفتیم چیکار کنیم حالا؟ همه مغازه ها بسته ... همه خیابونا خلوت ...

چشممون افتاد به یه ساندویچ فروشی

با خوشحالی رفتیم تو ... سر از پا نمیشناختیم

کوچیکه گفتش که سه تا ساندویچ کالباس ... یارو اشاره کرد به برگه ی چسبونده شده به دیوار و گفت :  هر کدوم رو که می خواین بگین که بدم بهتون

15 نوع مختلف بود ...کوچیکه یک نگاهی کرد و گفت : نه آقا ... گفتم که ما ساندویچ کالباس می خوایم ...

یارو خندید گفت همه اینا کالباسه ، غیر از کالباس اصلا ما چیزی نداریم

مردیم فقط ما ...   کلا کوچیکه سوتی زیاد میده ... آدم باید اشهدش رو بخونه و باهاش بیاد بیرون

ما هم با اون قیافه های 6 در 4 مون نیگا کردیم و ارزون ترینشونو انتخاب کردیم و گرفتیم و پریدیم بیرون

گفتیم که حال خونه رفتن که نداریم ، همینجوری بخوریم و بریم طرف اون مسجده اگه خلوت شده بود کوچیکه بره دستشویی

همینجوری راه می رفتیم در خیابان های خلوت و تاریک و می خوردیم ... اینقدر هم توش سیر داشت که معده م می سوخت ...

نصفش مونده بود که دیگه سیر سیر شده بودم ... نصفه رو گذاشتم تو پلاستیک که دو تا سس هم توش بود و در پلاستیک رو گره زدم ، هنوز اون دوتا داشتن می خوردن .

تو فکر بودم که چیکار کنم این نصفه ساندویچ رو ! ؟

به کسی که نمیشه بدم ، هرکی گشنه بود رفت از اون مسجده غذا گرفت ... دور هم که نمیشه بندازم ... خونه هم ببرم بگم چی آخه ؟

تو فکر بودم که یکی از پشت سر گفت :  ببخشید ... از صداش معلوم بود می خواد اذیت کنه ...  محل ندادیم و ادامه ی راه رو رفتیم

گفت ببخشید ، این دوست ما گشنه شه ، روش نمیشه بگه ... اگه میشه ساندویچ هاتونو بدین به من که بدم بهش ... گناه داره ...

بازم محل ندادیم ... کنترل کردیم خودمونو که خنده مون نگیره

اونم دست بردار نبود که ...همینطوری در خیابان ها ی تاریک و خلوت پشت سر ما راه می رفت و مظلوم نمیایی می کرد

ای بابا

یهو یه جرقه ای زد به کله ی پوکم

دوباره گفت بدین دیگه... ، منم خیلی جدی برگشتم و پلاستیکه رو طرفش دراز کردم و گفتم بیا بگیر

اونم گرفت و تشکر کرد و رفت !!! دیگه هم نیومد

رفتیم طرف مسجد دیدیم همچنان شلوغه ... نشد بریم دوباره

فقط دوستم گفت یه زنه ای به دوستش می گفته : امشب به هوای این اومدم که یه شامی چیزی بخوریم ... حیف نشد !!! ...

برگشتیم خونه و اصلا به رو نیاوردیم که چی شده و کجا بودیم و اینا

فقط مامانم گفت که : چقدر دهنت بوی سیر میده ... چی خوردی؟؟

هیچی !

جاتون خالی تا دو روز ،  نه می تونستم حرف بزنم ، نه بادگلو بزنم ، نه دسشویی برم ...

اینم از زیارت ها ی ما ... امید وارم مورد قبول حق تعالی و امام حسین (ع) قرار گرفته باشه ...

پ.ن 1 : شرمنده دوستان اگه نشد بیایم بهتون سر بزنیم

پ.ن 2 : این یکی از کوچکترین سوتی های کوچیکه بود ، دوستانی که بیشتر می شناسنش می دونن چی میگم  

پ.ن 3 : حالا حالا ها نمی خواستم آپ کنم ... یهو زد به سرم و گفتم بنویسم

پ.ن 5 : ممنون از دوستانی که هنوز بهمون سر می زدن و ما رو فراموش نکرده بودن

پ.ن 4 : بابااااااااااااای تا 150 سال دیگه ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 18:47 توسط دو منگل |

 

رحیم و کریم رو دادگاهی کردن ... هر کاری که کردن نتونستن ثابت کنن که بیگناهن !

حکم تدفین ما هم اعلام شد ... یه جای سرد و تنگ و تاریک ... تازه دو تا موجود هم بودن اونجا هی ما رو سوال جواب میکردن ... خیلی سخت و دردناک بود ... نمی دونم چطوری ، ولی ما نباید می ذاشتیم سر بیگناه بالای دار بره !

>>> بقیه ی داستان رو از زبون پیر منگلستان بشنوید -( شخصیت پیر منگلستان یه همکار جدیده که گفته اسمش فاش نشه ، ما هم فاش نمی کنیم ! )-

 

"آسمان تیره و تار می شوندی . پرندگان سقوط می کردندی . باران به شدت می باریدندی . آسمان سرخ میشوندی . کوهها پودر و خاکشیر میشوندی . ابرها پاره پاره میشوندی . آسمان نارنجی می شوندی . رعد و برق می زدندی . باران شدتش از آن بالا می بیشترندی. درختان می خشکیدندی . نور خیره کننده ای می تابیدندی و بالاخره در این هیاهو پیرمنگلستان ظاهر می شوندی .

قد حول و حوش 180 - مو و ریش بلند و سفید - یه عصای استخونی که بالاش جمجمه ی فرشنداغلو ( پرنده ی افسانه ای سرزمین منگلستان) گذاشته - جبّه ی حبری رنگ بر تن - دراعه ی سخت مرتب . دستاری مالیده - موزه ی منگلستانی در پا - جغدی بر دوش- سنجابی بر دوش دیگر و طنابی که به گردن یک جوآرانو ببسته بود در دست .

پیر منگلستان : دو نفر مُردندو گذاریدندو دیزینجیگا ( ترجمه : دو نفری رو که مردن ، بیارید و بگذارید اینجا ... دیگه ترجمه نمی کنم . خودتون باید بفهمین . خب اول برید زبون منو یاد بگیرین ، بعد بیاین وبلاگ گردی - زبونم یه چیزی تو مایه های جادوگرای سرخپوست اسپانیایی که با لهجه ی ناب مِشَدی ادغام شده ! )
پیر منگلستان : کیلپیسه ! ( این کیلپیسه اون اکبر کلپاسه نیس ها این نوچه ی پیر منگلستانه ) بپرو ده غیبی ، بالا برو خلج کوه ، کندان کن از بوته جابدانلو ریششو ، بعد مِکِنزی بند گلستون ، میری تو او غاری که دیزونجیگا هستشو و جستندو 
Mr.Demons و او را گفتند که دِهِدو به تو عصاره ی ساوانجو که تشکیلیدندو از ناخن بزمجه و ابروی راست چغوک و ذره ای از مدفوع گربه که اومد آب بخوره ، افتاد و یک فیل خفه شد ، همهمه شد ، ولوله شد ، سمبوسه شد ، جمجه شد ، چلچله شد ، زنجیر بزها پاره شد ، آرواره شد ، همواره شد ، طیاره شد ، صاحب بز بیچاره شد ، چی شد که شد ای طور شد ، آبشو کشید چلو شد !

یعد اوعصاره رِ آوردندو تا بخونم ورد و منگلا بخورند و زنده گردیدندو . ( کلپیسه رفت و عصاره رو از Mr.Demons  گرفت و آورد پیش پیر منگلستان )

پیر منگلستان : لوپی چوراسی دوکه ها رومانتی چالامبو ( داره ورد می خونه ) کورماندو در لابارو کارزافندو چرومرو . ( اینجا پر دود شده ، من هیچی نمی بینم که واسه شما تعریف کنم . چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی اینجا را ؟! ... )

منگل کوچیکه : ببین منگل بزرگه ، داریم کشیده میشیم به سمت پایین !

منگل بزرگه : آره ولمون کنین ، نمی خوایم برگردیم ، تازه داشتیم حال میکردم ، تاره بابا بزرگمونو پیدا کرده بودیم .

کوچیکه : اونجا رو ببین ، جسد هامونو از قبر در آوردن ، یادت باشه بعداً بریم سراغ نبش قبر و مجازاتش ... مث اینکه داریم بر میگردیم تو جسدمون . آ ی ی ی ی ی ی...

( در این لحظه منگل بزرگه و کوچیکه دوباره چشم به جهان گشودند گویی که دوباره متولد شدند)

پیر منگلستان : ( چشمانش بسته و دستا به طرف بالا ) کارماندو ، گیزانخواجو ، چرتاگو ( چشماش رو باز می کنه میبینه زنده شدن )

سلام سلام . همگی سلام . سلام سلام زندگی سلام آ ی ی ی ی زندگی سلام ( قشنگ با آهنگ خودش ، از اول بخونین )

- " شما رو من زندوندندو شما دوباره برگشتید و دورابره ، دوباره ... دوباره دیدمت تو غم ها غوطه ور شدم چرا؟ داشتم فراموشت می کردم اما باز صدارت رسید ... ( پیرمنگلستان از همه طرف به وسط جمع شد و به یک نور کوچیک تبدیل شد و غیب شد ) "

 

و ما زنده شدیم ... زنده شدیم ... وای ی ی ...

باید می رفتیم همه چیز رو می گفتیم

فردا آخرین جلسه ی دادگاه بود و حکم اعدام صادر میشد !!!

شب رو تو همون قبرستون موندیم و فردا صبح علی الطلوع رفتیم دادسرا

قاضی داشت با صدای خشن و محکم میگفت : " رحیم و کریم ، متهم به قتل نفس ، محکوم به اعداااااااااااااااااااااام و اسمال حبس ابــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد !!!!! "

یهو در باز میشه و دو نفر میان تو ( من و منگل کوچیکه )

دست نگه دارین !!!!

WoW ...

یکی جیغ کشید ... یکی غش کرد ... یکی فرار کرد ... یکی سکته زد ...

رفتیم بالا و همه چیزو گفتیم

( جواب مسابقه:)

"خب عقل کل ها ... اگه مث بچه ی آدم داستان رو می خوندید وتو عمق داستان می رفتین و واسه من غلط املایی پیدا نمی کردین ، می فهمیدین دیگه !"

صحنه ی قتل اینطوری بود که اسمال اینا هر کاری که می کردن منگل بزرگه نمی مرد و قلقلکش می یومد و خندید ... اینقدر خندید که صداش دیگه در نیومد !

منگل کوچیکه هم با یه تمرکز ساده مرد !

علت مرگ منگل بزرگه خنده ش بود که در حین خندیدن ، آدامسش گیر میکنه به گلوش و همونجا خفه میشه و میمیره

علت مرگ منگل کوچیکه هم خودش بود

پس این وسط کسی قاتل نیست

شششششوووو لولولولو ... دست دست ... هوار هوار ... هیـــــــــــــــی یـــــــــــه !!!  

ما به آغوش گرم خانواده پیوستیم و زندگی ی دوباره ای را آغاز نمودیم !

 

پ . ن : نداریم !

 

+ نوشته شده در سه شنبه 12 دی1385ساعت 10:40 توسط دو منگل |

 

اول از مسابقه ی قسمت پیش شروع می کنیم :

بابا شما دیگه خیلی نابغه این

حکم قاضی این بود :


.: پسره به یک سال حبس ابد محکوم شد و مریم هم شد متهم ردیف دوم!!! :.

پس اگه مریم متهم ردیف دوم بشه ، پسره تبرئه میشه ...

خب پس پسره تبرئه شده دیگه !

سوال اینجا پیش میاد که پس اون یه سال حبس ابد واسه چی بوده ؟!

جوابش ساده س

پسره طی اعترافاتی که برای تبرئه شدنش می کنه ، این نکته رو یادآور میشه که :

       ثروت پدر مریم چشم چپم رو کور کرده بود ... می خواستم یه جوری به ثورت باباش دست پیدا کنم ... رفتم و باهاش طرح دوستی ریختم ... ولی چشم راستم که کور نشده بود ، وجدانم رو بیدار کرد و همون روز اول قید مریم و ثروت باباش رو زدم ...

از اونجا یی که مریم بچه ی ناف منگلستونه فکر می کرده که پسره نامزدشه

وقتی پسره لب به اعتراف گشود ! دقیقاً همون لحظه ش دل مریم شکست

و قاضی پسره رو به جرم سرکار گذاشتن و شکستن دل دختری بیگناه و عصوم به یه سال حبس ابد محکوم کرد 

( اینجا منگلستانه ... مث شهر شما نیست که پسره هر چی بخواد دل بشکنه باز صاف صاف راه بره و کسی به کارش کار نداشته باشه ... اینجا سرزمین عدل و داد و عدالته ) ...

خب ... داستان تا اونجا پیشرفت که ما موضوع رو به بابابزرگ گفتیم و دست کمک به سمتش دراز کردیم

بابا بزرگ : " حالا باید چیکار کنیم؟ "

ما : " خب ما اومدیم همینو از شما بپرسیم دیگه ! "

- " باید برم تو خواب و رویای یکی و موضوع رو بهش بگم "

- " آره خوبه ... ما که جیره ی خوابمون تموم شد ... "

- " اگه تو زندگی تون آدمهای خوبی بودین ، به این زودی ها جیره ی خوابتون تموم نمیشد !! "

- " ... "

- " برم تو خواب ننه ژیلا خوبه ؟؟ "

- " هه هه ...  آخه کی حرف اونو باور میکنه ؟ ... یکی بهتر پیدا کن  "

- " کارگاه شیپور چطوره ؟ "

- " خوبه ... سلام می رسونه ... اتفاقاً جویای احوال شما هم بود ! "

- " ای خدااااااااااا ... شما کی می خواین آدم شین ؟؟؟ "

- " - آهان ... از اون لحاظ ... آره خوبه ... حتماً برید "

مشکل از اینجا سخت تر شد که اسمال می ره خودشو معرفی میکنه و اظهار پشیمونی و ندامت می کنه و میگه که اکبر و رحیم اغفالش کرده بودن و با وعده ی پول و مقام و زن و زندگی مجبور شده قبول کنه ! خیلی گریه کرد بنده خدا  ... گول هیکلش رو نخورین خیلی دل نازکه

اسمال گفت مریم این وسط بیگناهه و مریم هم تبرئه شد ... مریم رفت رضایت داد و اون پسره هم تبرئه شد

از اینجا بود که شک شیپور به یقین تبدیل شد که قتل کار رحیم و اکبره !

بابابزرگ رفت تو خواب شیپور و هر چی گفت که کارگاه جون ، رحیم و اکبر بیگناهن ... کارگاه شیپور قبول نمی کرد ... ار بابایی اصرار از شیپور انکار ... هی بابایی می گفت آخه شیپور جون ، ننه ت خوب ... بابات خوب ... قتل کار این دوتا نبوده اما شیپور زیر بار نمیرفت

شیپور : " اگه راست میگی بگو اگه اون دوتا بیگناهن ، الان چرا متواری شدن ؟؟ "

- " خب خودشونم نمی دونن بیگناهن !! "

- " مچل کردی مار و؟ "

- " ... "

- " خب اقلاً بگو اون دوتا الان کجان "

- " اگه بگم باور میکنی؟ "

- " آره ... حالا تو بگو "

- " آدرس رو یادداشت کن منگل کویر ... به سمت تپه های 4 طبقه ... "

شیپور از خواب پرید ... اول رفت سریع آدرس رو یادداشت کرد ... بعد همون صبح علی الطلوع با نوچه هاش راه افتادن تو بر و بیابون دنبال اکبر و رحیم ...طرفای ظهر بود که جاشونو پیدا کردن ...( آخه نکه بابایی پیره ، حواسش نیست یه خورده آدرس رو اینور اونور داده بود ... ربطی به خون منگلی نداره ها !! )

رحیم و اکبر رو تو حالت بسیار اسفناکی پیدا کردن ... اول بردنشون بیمارستان ... دکترا گفتن که تا نیم ساعت دیگه اگه دیر تر می رسیدین از دست رفته بودن

بعدم یه راست بردنشون زندان !!

حالا این دوتا هم چون چند روز بی آب و علف مونده بودن گوشه ی بیابون ، تو حالت روانی شون تاثیر گذاشته بود و لام تا کام حرف نمی زدن ...

و از اونجایی که می گن سکوت علامت رضا ست ،  همچنان متهم ردیف یک موندن

شیپور واسه پیدا کردن رحیم و اکبر از طرف پلیس منگلستان یه عالمه نشان و تشویقی و درجه گرفت ... اما نامرد بی معرفت پست فطرت حرفی از بابایی و خوابی که دیده بود و بیگناهی این دوتا نزد ...

بعد از ظهر بود که شیپور رفت یه چرتی بزنه ... همونجا دوباره بابایی اومد تو خوابش

بابایی : " مگه قرار نشد ... "

قبل از اینکه حرف بابایی تموم بشه ، یه سطل آب خالی کرد رو سر بابا یی و پشتش رو کرد

بابایی با عصبانیت : " به سزای اعمال پلیدت می رسی ... تو می خوای سر بیگناه بره بالای دار ... "

ولی شیپور توجه نکرد و پیپ ش رو روشن کرد و خنده ی شیطانی کنان (!) دور شد !!!

دیگه هیچ راهی نداشتیم

باید خودمون دست به کار می شدیم ... اما چه جوری ؟؟!!

تو بد مخمصه ای گیر کرده بودیم ...

مسااااااااابقه :

" چرا اکبر و رحیم و اسمال بیگناهن ؟؟؟! "

هر کی تونست جواب بده واقعاً شاهکار کرده

جواب تو خود داستان رمز آلودمون مستتره ... فکر نکنم تا حالا کسی فهمیده باشه !

***

پ . ن 1 : ای بابا ... خجالت دادین ما رو مرسی که اینقدر به فکر منگلستونین

پ . ن 2 : واسه آپ ایندفعه از نمکی تشکر کنین ... جون اگه ده روز نی خواست بره ، ما حالا حالا ها قصد آپ کردن نداشتیم !

پ . ن 3 : ااا ... این پسره ( نامزد الکی مریم ) هر کار خواست بکنه ، حالا که مچش گرفته شده ننه باباش پیدا شدن ( وقتی پسرت در حال عیش و نوش بود ، تو کجا بودی؟؟؟ )

دوشنبه 27 آذر1385 ساعت: 13:41 توسط: .·´¯`·«( SORENA )»·´¯`·.

سلام
ای بابا این جریان انگار سر دراز داره

با میثم چیکار دارین عفوش کنید

اگه بلایی سرش بیارید با من طرفیدا بچه بزرگ نکردم که مفتی مفتی یه سال بره حبس ابد

پ . ن 4 :

پ . ن 5 : احتمالاً قسمت بعدی زود تر آپ بشه ( گفتتم احتمالاً ) برین خوش باشین

پ . ن 6 (مهم ) : یه عمره این پست رو داشتم ذره ذره و با دل و جون می نوشتم ...دیشب قرار بود بزنم بالا ... از صدقه سر بلاگفا یهو تمام پست با هم پاک شد !!!   ... مجبور شدم دوباره بنویسم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 11:11 توسط دو منگل |

صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب

rss

لوگوی ما

آمار وبلاگ
آرشیو مطالب
نویسندگان
قالب
قالب ساخته شده توسط اوشگول , اوشگول وبلاگی طنز نویس میباشد

.: اوشگول(طنز نویس) :.

سالهای سال از وقتی که خدا آدم را آفرید برای هر چه بهتر شدن منگلستان فکرها و اندیشه های سترگی در دست بررسی بود تا اینکه پیران و ریش سفیدان منگلستان طی یک نظرسنجی و تحقیقات زیاد , ما را برای مدیریت این وبلاگ انتخاب نمودند.
این وبلاگ در جهت پرورش فکری و اعتقادی ساخته شده است.
امیدوارم استفاده های مفید را بکنید.
شایان ذکر است که از زحمات هیتلر خدابیامرز در این حیطه تشکر به عمل بیاریم!!!!!

موضوعات مطالب

آرشیو موضوعی

لینک های دوستان

لینک بروبچز

لوگوی دوستان